خاطره هفتم از کتاب «خاطرات خوب»/خاطرۀ خوب با اغماض

اخبار انجمن را همرسانی کنید.

بازدیدها: 18

چرا با اغماض؟ چون نمی­شود رنج­ها را نادیده گرفت و فقط از خوبی­ها نوشت. سانسور کردن رنج­ها خودش عملی بر علیه خوبی است.

حمید و امین دو دوست نسبتاً جدید من هستند. این یک سال اخیر به‌خاطر شرایطی و از جمله کرونا، قرارهای کاری و دوستانه­ام را در کافه­ای در محلۀ خودمان می­گذارم. همین­جا با حمید و بعد امین آشنا شدم. باید این دو را سالن کار و سوپروایزر بنامم که اولی خوراک­ها را می­آورد و می­برد، و دومی سفارش­ها را ثبت می­کند و بر کار سالن­کاران نظارت دارد.

بعد از سال ۹۶ که به کابل و پنجشیر رفتم، غالب گفتگوهایم با افغان­ها را این­طور آغاز می­کنم که «اهل کجایی؟» برخی جایی در ایران را نام می­برند و برخی می­گویند ایرانی نیستم. گروهی هم مستقیم نام شهر یا ولایتشان در افغانستان را می­گویند و بعد از اینکه می­گویم «من کابل و پنجشیر را دیده­ام» چشمانشان برقی می­زند که شما هیچ آدم دیگری را نمی­توانید با این چند کلمۀ مختصر اینهمه خوشحال کنید.

اول با حمید دوست شدم و بعد امین، بعدتر فهمیدم برادر کوچک­تر حمید هم در آشپزخانه مشغول است. در این یکسال گهگاه تلفنی صحبت می­کنیم. کسی تا امروز نمی­دانست اما راستش یکی از دو دلیلِ مهم من برای انتخاب این کافه رستوران به عنوان پاتوق، همین رفقای باصفا هستند. سخت هم هست که نمی­دانی کجا زندگی می­کنند، نمی­توانی زیاد با آن­ها صحبت کنی چون صاحب رستوران حساس می­شود، دزدکی شماره­شان را گرفتم که صاحب رستوران گمان نکند می­خواهم کارمندان خوب او را بربایم.

اول‌ازهمه حمید رفت. گویی حقوقی که بهش می­دادند کفاف هزینه­هایش را نمی­داد. بهش زنگ زدم گفت ساکن کرج شده و مشغول آرماتوربندی که درآمد بهتری دارد، خوشحال شدم که وارد کار فنّی شده چون بالاخره از سفارش گیری در رستوران امکان پیشرفت بیشتری دارد. دیگر حمید را ندیدم.

بعد امین رفت. یکی دو باری خواستیم تلفنی صحبت کنیم اما نمی­دانم یا خط­ها جواب نمی­دهند، یا اینترنت کند است، یا شماره را کس دیگری جواب می­دهد، یا اصلاً شماره دیگر در شبکه موجود نیست. آدم دوستان افغانش را راحت گم می­کند و این شوربختی است.

حالا فقط برادر امین مانده که ارتقا پیدا کرده و از آشپزخانه به سالن آمده و البته به‌جای حمید و امین هم افغان­های جدیدی آمده­اند.

برخلاف نسل قبل مهاجران که خاموش بودند و تماماً در حاشیه، نسل جدید جای خودش را پیدا می­کند البته با خیلی سختی با خیلی تبعیض با خیلی تبعیض­های حقوقی برای ابتدایی­ترین حقوق انسانی.

دوستان مرا ببخشید که از بس دغدغه­های شخصی و کمی هم اجتماعی دارم که نتوانستم برای حقوق شما تلاشی بکنم، گاهی لبخندی زدم خودم را معرفی کردم و گفتم افغانستان را دیدم. این سهم من بوده، خیلی کم بوده، ببخشید مرا.

وقتی رنج هست و زیاد هست اصلاً دست و دلم نمی­رود از خوبی بنویسم، لطفاً لابه­لای این خطوط خودتان خوبی­ها را پیدا کنید. شاید من آدم بدبینی هستم به زندگی، همان قدر که من بدبینم شما دوستانم امید دارید و تلاش می­کنید. آنجا که ما نشسته­ایم و راه روشنی نمی­بینیم شما سنگ و کلوخ­ها را با دست می­کنید تا نوری به درون بتابد.

زود همدیگر را می­بینیم، لطفاً این‌قدر نروید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *