چرا جنگیدن با تاریکی، جهان را روشن نمیکند؟
بازدیدها: 95
ساختن یک روایت صلح
نوشته: چارلز آیزنستاین
مترجم: علی شاکر
درباره نویسنده: چارلز آیزنستاین (Charles Eisenstein)
چارلز آیزنستاین (متولد ۱۹۶۷) نویسنده، سخنران و فیلسوف اجتماعی آمریکایی است که یکی از صداهای برجسته در جنبشهای نوین فرهنگی و زیستمحیطی محسوب میشود. او به عنوان یک «متفکرِ دورانِ گذار» شناخته میشود؛ گذار از تمدنی که بر پایه جدایی، رقابت و سلطه بنا شده، به تمدنی که بر پایه «همبودی» (Interbeing)، مشارکت و ارتباط مقدس با زمین استوار است.
آیزنستاین متفکری است خود را فراتر از دستهبندیهای سیاسی رایج (چپ و راست) قرار میدهد. او معتقد است که ریشهی بحرانهای امروز ما (از تغییرات اقلیمی تا نابرابری اقتصادی و جنگ) در «داستان» یا «اسطورهای» است که ما درباره جهان باور کردهایم؛ داستانی که میگوید «ما موجوداتی جدا از هم هستیم که باید بر طبیعت و دیگران غلبه کنیم».
او در آثار مشهورش مانند «ااقتصاد مقدس» و «جهانی زیباتر که قلبهایمان ممکن میدانند»، تلاش میکند به جای دشمنتراشی و مقصر دانستن افراد، به ریشههای سیستمی و روانی خشونت بپردازد. نگاه او دقیقاً مصداق «روزنامهنگاری صلح» است: دیدنِ کلیتِ ماجرا، پرهیز از دیوسازی از دیگری و جستوجوی راهحلهایی که همه را شامل شود.
مقدمه: قدرت داستانها
امروزه کلمه «روایت» (Narrative) آنقدر بر سر زبانها افتاده که تقریباً به یک کلیشه تبدیل شده است. اما بیشتر کلیشهها از دل بینشهای عمیق زاده میشوند. در اینجا، منظور قدرتِ داستانهایی است که ما دربارهی خودمان، یکدیگر و جهان تعریف میکنیم تا ما را در یک هدف مشترک منسجم و متحد کنند.
بسیاری از کارهایی که امروز باید انجام دهیم، اگر شما تنها کسی باشید که انجامشان میدهید، بیمعنا به نظر میرسند. یک داستان میتواند به جهان نظم ببخشد، بهگونهای که انتخابهایمان را بخشی از یک رخداد بزرگتر ببینیم. البته، آن «رخداد بزرگتر» که امروز که دارد رخ میدهد، عظیمتر از هر داستانی است که ما بتوانیم برایش بسازیم. با اینوجود، برای من، داستانی که اجازه دهد به زندگیام معنا ببخشم، متحدانم را شناسایی کنم و بفهمم نقشم چیست، حیاتی است.
درکِ قدرتِ روایت، تمام طیفهای سیاسی را در بر میگیرد. همه میخواهند روایت را کنترل کنند؛ قدرتی که میتواند در خدمت خیر یا شر باشد. آدولف هیتلر این را بهخوبی میفهمید؛ او بر موج روایتی از برتری نژادی و شکوه ملی سوار شد که جاهطلبیهایش را مشروع جلوه میداد و انرژیهای فرهنگیِ نهفته را به سمت نسلکشی و فتوحات کانالکشی میکرد. امروز نیز ما انرژیهای حلنشدهی قدرتمندی در جامعه داریم، درست مانند دهه ۱۹۳۰؛ نارضایتی، استیصال، خصومت با نخبگان، خشم از مسیری که جامعه طی کرده و اندوه بابت از دست رفتن حس همبستگی و جامعه. اینکه این احساسات چگونه ابراز شوند، تا حد زیادی به این بستگی دارد که «مسئله و راهحل» و «علت و معلول» چگونه برای ما روایت شوند.
اگر میخواهیم در خدمت صلح و بهزیستی برای همه مردم باشیم، در جهانی التیامیافته که در آن جامعه و همه موجوداتِ این سیاره به سمت یکپارچگی بیشتر حرکت میکنند، بهتر است مطمئن شویم که داریم داستان درستی را تعریف میکنیم. امروز روایت غالب، چه متوجه باشیم چه نباشیم، یک «روایت جنگ» است. این تنها محدود به سطح آشکار سیاست خارجی آمریکا (شناسایی دشمنان در سراسر جهان و بمباران آنها[۱]) نیست، بلکه در درک بنیادین ما از نحوهی کارکرد جهان و چگونگی حل مشکلات نیز ریشه دوانده است. «تفکر جنگی» در روان عمومی نفوذ کرده است. برای ساختن یک روایت صلح، ابتدا باید روایتِ جنگیِ زیربناییِ موجود را شناسایی کنیم. بنابراین، من با حفاری و نمایان کردن آن آغاز میکنم و سپس پایههای روایت صلح را بنا خواهم نهاد و پس از آن به سراغ اجزای سازنده و معماری آن خواهم رفت.
اسطوره خشونتِ نجاتبخش
برای آمادهسازی این سخنرانی، مقالهای کلاسیک از والتر وینک (Walter Wink)، الهیدان مسیحی، با عنوان «اسطوره خشونت نجاتبخش» را خواندم. خشونتِ نجاتبخش این ایده است که راهِ ساختن جهانی بهتر، نابود کردن چیزی، کشتن چیزی، کشتن بدی، ریشهکن کردن شر و غلبه بر نیروهای اهریمنی و هرجومرج توسط نیروهای خیر و نظم است. وینک ریشه این تفکر را در یک اسطوره آفرینش بابلی مربوط به سه هزار سال پیش مییابد.
در آغاز، خدایی به نام «آدسو» (یا آپسو) و الههای به نام «تیامات» در جهان تنها بودند. چون حوصلهشان سر رفته بود، تصمیم گرفتند بچهدار شوند، آن هم تعداد زیادی. طولی نکشید که پشیمان شدند چون بچهها سروصدای زیادی میکردند. پس تصمیم گرفتند، که البته (!)، همه فرزندانشان را بکشند. درست است؟ مشکل حل شد. اما بچهها بو بردند و تصمیم گرفتند پیشدستی کنند و والدینشان را اول بکشند. کارِ آدسو را ساختن سخت نبود، اما تیامات داستان متفاوتی داشت. هیچکدام جرئت رویارویی با تیامات را نداشتند تا اینکه جوانترین فرزند، «مردوک»، داوطلب شد. او گفت: من مادرمان تیامات را نابود میکنم، به شرطی که همه شما خواهران و برادران مرا فرمانروای مطلق جهان کنید. (قضاوت درباره شباهت این داستان با وضعیت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را به تخیل خودتان واگذار میکنم). مردوک نقشهای میکشد. او بادی سمّی (گاز سمّی) به درون شکم تیامات میدمد و با نیزهای او را میشکافد. تیامات منفجر میشود؛ امعاء و احشاء و خونش بیرون میریزد و مردوک از تکههای بدن او، جهانی را که امروز در آن زندگی میکنیم میسازد.
این اسطوره آفرینش، حکایتِ کشتنِ زنستیزانه «مادر بزرگ» است که با آشوب و طبیعت وحشی یکی انگاشته میشد. تمدنهای باستان، «خیر» را با «نظم» مرتبط میدانستند. پادشاه، تجسم خیر بود که بر هیولاها غلبه میکرد، شیرها را میکشت، جنگلها را قطع میکرد و تمدن را برای بربرها میآورد؛ یعنی اهلی کردنِ امر وحشی. این فرآیند امروز نیز ادامه دارد؛ ما تکههای «گایا» (زمین) ویرانشده را برمیداریم و تمدن را از دل آنها میسازیم؛ ساختن جهان از جسدِ مادرِ نابود شده.
اسطوره خشونتِ نجاتبخش به شکلی عجیب در علم مدرن نیز ترجمه شده است؛ علمی که میگوید گرایش جهان به سمت آنتروپی و بینظمی است. طبق این دیدگاه، تنها با تحمیلِ طراحیِ خودمان بر این جهانِ آشوبزده، بینظم و رو به زوال است که میتوانیم قلمرویی قابل سکونت برای انسان حفظ کنیم؛ تحمیل «خیر» بر «آشوب». اگر بپذیرید که طبیعت هیچ هوش ذاتی و هیچ گرایش ذاتی به سمت پیچیدگی، زیبایی و سازماندهی ندارد و در عوض ذاتاً به سمت بینظمی میرود، آنگاه ما ناگزیر دائم در جنگ با طبیعت هستیم و هر لحظه ممکن است توسط نیروهای طبیعیِ تصادفی نابود شویم. در این نگاه، رفاه ما از طریق اِعمال کنترلِ بیشتر و بیشتر بر این طبیعتِ وحشی، تصادفی و دلبخواهی که بیرون از خودمان است، حاصل میشود. قرنهاست که میل به «کنترل»، تعریفِ پیشرفت بوده است.
این الگویِ پایهی تفکر جنگی است؛ یعنی ابتدا علت مشکل، مقصر یا مجرم را شناسایی کن (چیزی برای جنگیدن پیدا کن).
سپس آدمبده، مقصر یا علت را کنترل، زندانی، طرد، تحقیر یا نابود کن. آنگاه همهچیز درست خواهد شد؛ و هر چه بهتر بتوانیم این کار را انجام دهیم، زندگی بشری بهتر خواهد شد.
والتر وینک مثال کارتون «ملوان زبل» (Popeye) را میزند. هر قسمت، داستان یکسانی دارد: بروتوس، همسر ملوان زبل یعنی اُولیو (Olive) را میدزدد. ملوان زبل سعی میکند نجاتش دهد اما بروتوس لتوپارش میکند. سپس، درست پیش از اینکه بروتوس بتواند به اولیو تجاوز کند، ملوان زبل یک قوطی اسفناج میخورد و با موجی از قدرت، ورق را برمیگرداند و بروتوس را له میکند. این طرح داستان ملوان زبل است. والتر وینک اشاره میکند که هیچکس از این برخورد چیزی یاد نمیگیرد. شخصیتها به هیچوجه رشد یا پیشرفت نمیکنند، که تلویحاً میگوید «دنیا همین است که هست». درس داستان این است که: راه حل مشکل، غلبه بر دشمن با زور است.
جنگ با نشانه
ذهنیتِ یافتن دشمنی برای غلبه بر آن با زور، فراتر از میدان جنگ نظامی گسترش یافته است. کشاورزی را در نظر بگیرید. مشکلی دارید، مثلاً کاهش محصول. علت را شناسایی میکنید: علفهای هرز در مزرعه هستند. و راهحل، کشتن علفهاست.
یا شاید گلودرد استرپتوکوکی دارید. علت چیست؟ بیایید پاتوژن (عامل بیماریزا) را پیدا کنیم. جهتگیری این است: پاتوژن را پیدا کن. آهان، باکتری استرپتوکوک. راهحل؟ کشتن آن با آنتیبیوتیک.
جرم و جنایت چطور؟ خب معلوم است که مجرمان آن را پدید میآورند، درست است؟ پس اگر مجرمان را حبس کنیم، دیگر جرمی نخواهیم داشت. تروریسم؟ کار تروریستهاست. پس بیایید تروریستها را بکشیم. دیگر تروریسمی نخواهد بود. خب، مشکل حل شد.
اگر بخواهید انسان بهتری باشید یا در جهان مؤثرتر عمل کنید چه؟ با به کار بردن همان فرمول، «آدمبدِ درونی» را پیدا میکنید. شاید اهمالکاریِ شماست، تنبلیتان، اعتیادهایتان، خودخواهیتان یا نفستان (Ego). عالی شد! حالا چیزی برای حمله کردن و چیزی برای کنترل کردن دارید. شاید اضافهوزن دارید و فکر میکنید: «آه، دلیلش این است که زیاد میخورم.» کالریها میشوند آدمبده و راهحل، کنترل کردن آنهاست. بنابراین، این تفکر جنگی تقریباً همه جا هست.
جنگ با «دیگری» همیشه آینهی جنگ با «خود» است. زیر قضاوتهای ما، این شکِ پنهان نهفته است که شاید «من خودم یکی از آدمبدها باشم». در واقع، علم، اقتصاد و بسیاری از ادیان کموبیش همین را به ما گفتهاند. برای مثال، یک آموزهی صریح در زیستشناسی این بوده است که نفعِ شخصیِ تولیدمثلی، انگیزهی بنیادین تمام موجودات زنده است. به ما گفته شد که خودخواهی در ژنهای ما برنامهریزی شده است. این یعنی برای اینکه چیزی غیر از یک موجود بیرحمانه خودخواه باشی، باید بر طبیعت غلبه کنی. این همان ذهنیت جنگ است.
جایگزینی برای جنگ زمانی پدیدار میشود که ما همه این دشمنان – علفهای هرز، مجرمان، تروریستها، کالریها، خودخواهی، تنبلی و غیره – را نه به عنوان «علتهای شر»، بلکه به عنوان نشانههایی (Symptoms) از یک وضعیت عمیقتر ببینیم. تمرکز بر نشانهها و جنگیدن با نشانهها باعث میشود علل عمیقتر بررسینشده و دستنخورده باقی بمانند. ما هرگز نمیپرسیم «چرا بروتوس میخواهد اولیو را بدزدد؟» اگر این را کشف نکنیم، تا ابد باید بارها و بارها با بروتوس بجنگیم.
اگر اسفناج تمام شود یا دیگر اثر نکند چه؟ اگر علفهای هرز نسبت به سموم مقاومت پیدا کنند و باکتریها نسبت به آنتیبیوتیک مقاوم شوند و بروتوس هم اسفناج بخورد و یک مسابقه تسلیحاتی آغاز شود چه؟
تفکر جنگی، شکستِ خود را با رفتن به سمت افراطِ بیشتر پاسخ میدهد. فقط بروتوس را کتک نزن؛ او را بکش. سمی پیدا کن که آنقدر قوی باشد که علفها را برای همیشه نابود کند. «راهحل نهایی» را پیدا کن. شیطان را یکبار برای همیشه در یک جنگ حماسی شکست بده تا به تمام جنگها پایان دهی.
ما یکبار آن را امتحان کردیم. اسمش را گذاشتند «جنگ بزرگ». حالا به آن میگوییم «جنگ جهانی اول».
وقتی ما علتها را به عنوان نشانه ببینیم، میتوانیم سؤالاتی از این دست بپرسیم: چرا علفهای هرز در مزرعه رشد میکنند؟ تفکر جنگی معمولاً در پاسخ به این پرسش کمکی نمیکند. شاید تنوع زیستی در مزرعه کم است یا خاک به نحوی فقیر شده و آن علفها در واقع برای ترمیم خاک آمدهاند، زیرا هوشمندیای در طبیعت وجود دارد. پس چیزی برای جنگیدن وجود ندارد.
چرا جرم وجود دارد؟ آیا دلیلش این است که آن مجرمان ذاتاً بد هستند؟ یا آنها دارند بر اساس شرایطی عمل میکنند که اگر ما در حال جنگ با آنها باشیم، هرگز آن شرایط را بررسی نخواهیم کرد؟ شرایط اقتصادی چیست؟ نژادپرستیِ به جا مانده از گذشته چطور؟ تروما، ناامیدی یا از دست رفتن معنای زندگی چه نقشی دارند؟
در تمام موارد، تفکر جنگی یک روایتِ سادهساز و تقلیلگرایانه است. برای به راه انداختن جنگ، شما تقریباً مجبورید دشمن را کوچک (تقلیل) کنید. باید دشمن را «انسانزدایی»(Dehumanize) کنید. این یک تاکتیک جهانی در جنگ است که «آنها» را کمتر از انسانِ کامل جلوه دهید. اگر بخواهید کسی را بکشید یا استثمار کنید، انسانزدایی یک روش کلیدی و توانمندساز است. همانطور که تفکر جنگی در فرهنگ سیاسی ما نفوذ میکند، من شاهد انسانزدایی و دیوسازیِ بیشتر و بیشتر از طرفِ مقابل هستم؛ چپ و راست، قرمز و آبی، دموکرات و جمهوریخواه. هر طرف روایتهایی میسازد که طرف دیگر را حقیر، شرور و مادونانسان جلوه میدهد.
در اینجا کلماتی هستند که کارگزارانِ انسانزداییاند و شما آنها را همیشه در گفتمانهای سیاسی و فراتر از آن میبینید: «چطور توانستند؟»، «این کاملاً غیرقابلتوجیه است!»، «مرگشان چیست؟ (مشکلشان چیست؟)». یک تاکتیک جنگی این است که مخالفانمان را به نقصی در انسانیتِ بنیادینشان متهم کنیم. آنها احمقاند، ناداناند، بیاخلاقاند، خودمحقبیناند، آنها طمعکارند. سپس این روایت به سلاح تبدیل میشود، زیرا میتوانیم از آن برای برانگیختن خشمِ طرفِ خودمان و ایجاد تبِ جنگ استفاده کنیم تا بتوانیم قیام کنیم و آن «آدمبدها» را نابود کنیم.
نسخهای برای ناامیدی
اخیراً در پادکستی درباره «دنیای زیباتری که قلبهایمان ممکن میدانند» صحبت میکردم؛ درباره التیام اکولوژیک، کشاورزی احیاگر (Regenerative Agriculture) و چیزهایی شبیه به این. مصاحبهکننده گفت: «خب چارلز، نظرت درباره این چیست؟ نخبگان قدرت هرگز تغییر نمیکنند و دارند از این وضعیت سود میبرند و راضیاند و قرار نیست تغییر کنند. بنابراین برای تغییر دادنشان، باید بهنوعی پایینشان بکشیم. ما باید در یک انقلاب خونین قیام کنیم؛ این تنها راه واقعبینانه است».
پس بیایید اول فرض کنیم که این حرف درست است. اگر این درست باشد، تنها امید ما در غلبه بر آنها با زور است، چون «آنها هرگز تغییر نمیکنند». ما برای ایجاد تغییر وقتی یک «آدمبد» وجود دارد، فرمول مشخصی داریم. این فرمول در تمام فیلمها هست؛ نه فقط ملوان زبل، بلکه در بتمن هست، در شیرشاه هست. تقریباً در هر فیلم اکشنی که تا به حال دیدهاید وجود دارد. در جنگ ستارگان هست: دارث ویدر را میکُشید، امپراتور را میکُشید، شر را نابود میکنید.
در دنیای واقعی، این «تنها امید» ما، غیرعملی است. اگر کار به زورآزمایی بکشد، چه کسی زورِ بیشتری دارد؟ چه کسی قدرت نظامی بیشتری دارد؟ آیا ما هیپیها و صلحطلبان؟ یا مجموعهی نظامی-دارویی-پزشکی-مالی-آموزشی-سازمانهایغیردولتی-زندانی-صنعتی؟ آنان اسلحه، پول، سیستمهای نظارتی، پلیس و کنترل رسانهها را دارند. پس اگر کار به زورآزمایی بکشد، آنان برندهاند. حتی اگر دربارهی قدرتِ پروپاگاندا و قدرت یک روایت صحبت کنیم و بکوشیم خشم و برآشفتگی مظلومان را علیه آنها شعلهور سازیم، حدس بزنید چه میشود؟ آنان حتی در دستکاری روایتها و بد جلوه دادن شما ماهرترند، چون کنترل رسانهها دستشان است. همین الان هم دارند همین کار را میکنند؛ روایتهایی میسازند که فراگیرترند، بردِ بیشتری دارند، روابط عمومی و تبلیغاتِ بیشتری دارند و نسبت به شما پشتشان به پولِ بیشتری گرم است.
بنابراین، «سلطهگری» احتمالاً نسخهای برای شکست است، مگر اینکه شما آنقدر در فناوریهای جنگ ماهر شوید که واقعاً آنان را پایین بکشید. شما باید در بهکارگیری قدرت فوقالعاده ماهر باشید تا بتوانید «مجموعه صنعتی-نظامی» را در بازیِ خودش شکست دهید. پس شما آدمبدها را شکست میدهید و حالا خودتان در قدرت هستید.
اما آیا جنگ تمام شده است؟ نه. هنوز آدمبدهایی بیرون هستند. و برای شکست دادن آن آدمبدها، شما میبایست قدرتِ خود را تثبیت کنید و گسترش دهید؛ البته همه اینها برای محافظت از جهان در برابر شَر است. اشکالی ندارد این کار را بکنید، چون شما «آدمخوبه» هستید. شما میدانید که این حقیقت دارد. کل جنگ علیه شر بر همین پایه بنا شده بود. بنابراین، با هویتِ «خوب» بودن، به دنبال قدرتِ باز هم بیشتر میروید. جورج اورول این را بسیار بسیار واضح در کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است: هدفِ حزب، قدرت است. توجیه این است که میخواهند دنیایی کامل بسازند و برای انجام این کار، باید قدرت مطلق داشته باشند. قدرت چیست؟ قدرت، تواناییِ رنج دادن به دیگران است. پس در نهایت، شما خودتان تبدیل به «شر» میشوید.
سناریوی محتملتر این است که شما در مبارزه با صاحبانِ قدرت میبازید. و به همین دلیل است که بسیاری از فعالان دچار ناامیدی میشوند. ناامیدی در ذاتِ پارادایمِ «مبارزه» تعبیه شده است. در یک سطح به این دلیل که میدانیم قدرتهای مقابل بزرگتر از آناند که ما پیروز شویم. اما در لایهای زیرین، نوعی بیهودگی وجود دارد: حتی اگر ببریم، باز هم همان آش و همان کاسه است. فیلیپ کی. دیک (Philip K. Dick)، نویسنده علمی-تخیلی، این را در رمان Valis بهخوبی بیان کرده است: «جنگیدن با امپراتوری یعنی آلوده شدن به جنونِ آن. این یک پارادوکس است. هرکس بخشی از امپراتوری را شکست دهد، خود تبدیل به امپراتوری میشود. امپراتوری مثل ویروس تکثیر میشود و فرمِ خود را بر دشمنانش تحمیل میکند. بدینوسیله، تبدیل به دشمنانش میشود.» اگر شما به جنگِ جنگ بروید، اگر به جنگِ امپراتوری بروید، شما عملاً تبدیل به بخشی از امپراتوری شدهاید. و جورج اورول هم این را نشان داد، زمانی که شخصیت اصلی، وینستون، جذب نیروی مقاومت میشود. در واقع او دارد در تله میافتد، اما فکر میکند جذب مقاومت شده است. و از او پرسیده میشود که چقدر برای سرنگونی حزب متعهد است، سوالاتی مثل: «آیا حاضری هر کاری بکنی؟ حاضری خرابکاری کنی؟ حاضری مرتکب کشتار جمعی شوی اگر به سرنگونی حزب کمک کند؟ حاضری به صورت یک بچه اسید بپاشی؟» و او میگوید بله؛ و بدین ترتیب فاش میکند که هیچ تفاوتی با حزب ندارد: «هر کاری بکن تا قدرت را به دست بیاوری. هر کاری بکن تا شر را سرنگون کنی.»
تهدیدِ صلحطلب
این را به عنوان یک اصل کلی در نظر بگیرید: در هر دعوایی – و گفتمان سیاسی ما بیشتر و بیشتر تبدیل به دعوا شده است – راهحل در چیزهایی نهفته است که توسط دعوا پنهان شدهاند؛ چیزهایی که هر دو طرف بدون آنکه حتی بدانند بر سرش توافق دارند و سوالاتی که هیچکدام از طرفها نمیپرسند.
مثلاً در دعوای مهاجرت، یک طرف میگوید: «مهاجرت دارد به ما آسیب میزند، آنها قوانین ما را میشکنند، بیایید بیرونشان نگه داریم.» طرف دیگر میگوید: «شما آدمهای متعصب و غیرقابلتحملِ وحشتناکی هستید، این ملت توسط مهاجران ساخته شده است. غیرانسانی است که بازداشتگاه راه بیندازیم و خانوادهها را جدا کنیم. ما باید از تودههای بختبرگشتهی جهان استقبال کنیم.»
دستکم در رسانههای جریان اصلی، کسی نمیپرسد: «چرا اصلاً اینهمه مهاجر وجود دارد؟» چه چیزی زندگی در گواتمالا، هندوراس، نیکاراگوئه، السالوادور و غیره را چنان غیرقابلتحمل کرده که مردم حاضرند جان خود و فرزندانشان را به خطر بیندازند، حاضرند خانهها و خانوادههایشان را ترک کنند به امیدِ آیندهای کاملاً نامعلوم؟ چه چیزی لازم است تا «شما» چنین کاری کنید؟
این سوالی ناراحتکننده است، اول به این دلیل که ما را از پارادایمِ آشنایِ جنگی برای حل مسئله خارج میکند. برای محافظهکاران، دیگر نمیتوانید مهاجرانِ بد را سرزنش کنید. برای لیبرالها، دیگر نمیتوانید به داستانِ «قربانیانِ بختبرگشتهیِ کسِ دیگر» که میتوانند در «آمریکا، سرزمینِ آزادگان» رستگاری بیابند، بچسبید؛ زیرا هر تحقیق جدی درباره آن سوال آشکار میکند که خودِ ما، ایالات متحده، علتِ بخشِ بزرگی از بدبختی در آمریکای لاتین و جاهای دیگر هستیم. حمایتِ آمریکا از کودتاهای نظامی، حکومتهای نظامی (Junta)، جوخههای مرگ، جنگ علیه مواد مخدر و سیاستهای ریاضت اقتصادیِ نئولیبرال و تجارت آزاد، زندگی را در بسیاری جاها تقریباً غیرقابلسکونت کرده است.
همانطور که معروف است، وقتی تنها ابزارتان چکش است، همه چیز میخ به نظر میرسد. شما دنبال میخ میگردید و شروع میکنید به دیدنِ چیزهایی که میخ نیستند به عنوان میخ، چون ابزارتان این است. وقتی ابزارهای جنگ را دارید، دنبال دشمن میگردید. اگر دشمنی پیدا نشود ما معذب میشویم، چون دیگر نمیدانیم چه کار کنیم. بهخصوص زمانی که، مثل موضوع مهاجرت، مجرم و علتِ مشکل، شاملِ «خودِ ما» هم میشود.
اگر شما یک صلحطلب (Pacifist) یا صلحساز باشید، ممکن است متوجه شوید که خصومتِ زیادی را از سویِ هر دو طرفِ یک درگیری برمیانگیزید. کسانی که هویتشان را از بودن در «تیم خوبها» در جنگ علیه «تیم بدها» میگیرند، در واقع به «تیم بدها» نیاز دارند. آنها به طرفِ دیگر نیاز دارند. این مثل دو کارت است که به هم تکیه دادهاند و یکدیگر را سرپا نگهداشتهاند. وقتی «شر» برداشته شود، یک بحران ایجاد میشود، نوعی سرگیجهی سیاسی، و یک تقلای ناامیدانه برای پیدا کردن یک آدمبدِ جدید. از اینروست تلاشهای دستوپاشکستهی پس از شکست شوروی برای بازسازیِ «شر» در مفاهیمی مثل «محور شرارت»، «تروریسم اسلامی»، «برخورد تمدنها» و موارد دیگر با دیوسازی از ایران، روسیه و چین. «تیم خوب» به «تیم بد» نیاز دارد تا هویتش را تایید کند. صلحطلب، با به چالش کشیدنِ هویتِ هر دو طرف، خصومتِ بیشتری نسبت به دشمن برمیانگیزد. صلحطلبان منفورتر از دشمناند[۲].
پایههای روایت صلح
همانطور که مثالهای بالا نشان میدهند، تفکر جنگی در تمدن مدرن نفوذ کرده است. این تفکر تا عمق کیهانشناسی، فیزیک و در زیستشناسی تا ایده «ژنِ خودخواه» پیش میرود و دیدگاهی از طبیعت میسازد که به قول رودلف اشتاینر، «جنگِ هر کس علیه همگان» است. من اضافه میکنم که تمام اینها، علمِ منسوخ است. اکنون با پژوهشها دربارهی «پدیدآیی» (Emergence) و سیستمهای خودسامانده که در طبیعت همهجا حاضرند، ما شروع به فهمیدن این موضوع کردهایم که جهان در واقع گرایشی به سمت نظم و زیبایی دارد، گویی هوشمندیای در تمام چیزها وجود دارد، نه گرایش به سمت بینظمی آنطور که قانون دوم ترمودینامیک ظاهراً القا میکند. ژنِ خودخواه نیز به همین ترتیب، زیستشناسیِ منسوخ است. ما اکنون در حال درکِ ارزشِ همزیستی (Symbiosis)، همکاری و ادغامِ افراد در کلهای بزرگتر در فرآیند صعودِ پیچیدگی هستیم. زیستشناسی اینگونه کار میکند.
پیدایشِ «تفکر سیستمی» در زیستشناسی، بخشی از یک روایت صلح است. طبیعت یک جنگِ عظیمِ هر کس علیه همگان نیست. همکاری و همزیستی، اصولِ اولیه تکاملی هستند.
بسیار خب، پس پایه و اساسِ یک روایت صلح چیست؟ اگر همانطور که قبلاً گفتم، جوهرهی جنگ «تقلیل» است – تقلیلِ جهان به شیء، تقلیلِ زندگی به چیز، تقلیلِ دیگر انسانها به دشمن – یعنی سادهسازیِ پیچیدگی بهطوری که «چیزی برای جنگیدن» وجود داشته باشد – آنگاه، اگر بخواهیم یک روایت صلح بسازیم، اولین ستونِ بنیادینِ آن تفکرِ کلنگر[۳]خواهد بود. تفکر کلنگر درک میکند که همهچیز به شکلی صمیمی و نزدیک با همهچیزِ دیگر مرتبط است. اینکه همهچیز بخشی از همهچیزِ دیگر است. اینکه وجود داشتن یعنی در رابطه بودن. اینکه ما افرادی جدا از هم نیستیم، بلکه هم از نظر عملی و هم از نظر وجودی به هم وابستهایم. اینکه ما «هم-زیست» (Inter-existent) هستیم. بنابراین، هر چیزی که ما آن را دشمن میبینیم، بخشی از منظومهای از روابط است که شاملِ خودِ ما نیز میشود. اگر بخواهم از یک اصطلاح بودایی استفاده کنم، اساسِ روایت صلح، «همبودی» (Interbeing) است: یک خویشتنِ متصل در جهانی زنده و وابسته به هم، در تقابل با یک فردِ جداافتاده در جهانی از «دیگران».
از آن درکِ بنیادین، ما به دنبال درکِ منظومهی روابط میگردیم – این اولین ستونِ روایت صلح است. بنابراین اگر زیاد دچار گلودرد استرپتوکوکی میشوید، ممکن است به دنبال درک این باشید که «این باکتری چگونه بخشی از بومشناسیِ (Ecology) بدن من است؟» در واقع، یک میکروبیومِ سالم روی غشاهای مخاطیِ گلو شامل باکتریهای دوستی است که موادی ترشح میکنند که باکتریهای بیماریزا را سرکوب میکنند. کشتن باکتری استرپتوکوک آن دوره خاص از بیماری را پایان میدهد، اما باکتریهای دوست را نیز میکُشد و ما را آسیبپذیرتر رها میکند. این، نمونهای از یک اصل کلی است: جنگ، شرایط را برای جنگ ایجاد میکند. وقتی تروریستها را بمباران میکنید، شرایط را برای ترورِ بیشتر ایجاد میکنید. وقتی مجرمان را حبس میکنید و خانوادهها و جوامع را نابود میکنید، دارید شرایطی را ایجاد میکنید که جرمِ بیشتر تولید میکند.
با نگاه از لنزِ کلنگر، لنزِ وابستگیِ متقابل و روابطِ متقابل، «شرایطِ پایهای» که تمام چیزهایی که با آنها میجنگیم را تولید میکنند، قابل رویت میشوند. آنگاه ما دیگر به طور پیشفرض به جنگیدن با چیزی متوسل نمیشویم. این بدان معنا نیست که هرگز زمانی برای جنگیدن وجود ندارد. این بدان معنا نیست که هرگز از دست یک دزد فرار نکنید یا هرگز از آنتیبیوتیک استفاده نکنید. شاید شما به صورت تئوری بدانید که این شخص دارد به فرزندتان آسیب میزند چون خودش دچار ترومای کودکی شده، اما در این لحظه این دانستن به شما کمکی نمیکند و تنها پاسخی که میبینید مداخلهی زورمندانه است. مشکل زمانی پیش میآید که ما اول به جنگ متوسل میشویم (جنگ پیشفرض ماست) چون عادت کردهایم جهان را در قالبِ خیر و شر ببینیم. بنابراین دعوا و جنگ تبدیل به پاسخِ پیشفرض و بازتابیِ ما میشود.
ستون شفقت
زمانی که بتوانیم شرایطی را که رفتارِ موردِ جنگِ ما را تولید میکنند درک کنیم، آنگاه گزینههای دیگری داریم؛ به طور مشخص، گزینه «تغییر آن شرایط». این ما را به ستون دوم هدایت میکند که من آن را شفقت (Compassion) مینامم. شفقت چیست؟ شفقت این نیست که شخصِ برتر با بزرگمنشی و نگاهِ از بالا به پایین، وضعیتِ شخصِ پایینتر را تحمل کند یا با او همدردی کند. شفقت اساساً یعنی احساس کردنِ اینکه «جایِ کسِ دیگری بودن چه حسی دارد؟». تجربهیِ یکی شدن (همذاتپنداری) با دیگری و دانستنِ اینکه «بودن به جایِ آنها» چگونه است. شفقت از این سوال میآید: «جای تو بودن چه حسی دارد؟ شرایطی که تو را به کسی که هستی تبدیل کردهاند، چیست؟ و من چگونه میتوانم در تکاملِ آن شرایط مشارکت کنم؟»
برای بیشتر مردمی که در این جامعه بزرگ شدهاند، دیدنِ آن شرایط نیازمندِ نوعی «برنامهزدایی» است: برنامهزدایی از محکوم کردن، از اینکه «کدام طرف هستی؟». برنامهزدایی از قضاوت؛ قضاوت به این معنا که «اگر من جای تو بودم، آن کار را نمیکردم. من بهتر از تو هستم.» یا شاید «من بدتر از تو هستم». معمولاً حس این است که «من بهتر از تو هستم».
من یک بار این نکات را برای همکاری مطرح کردم، با استفاده از این مثال که چگونه جوانانِ مناطقِ فقیرنشینِ شهر به عنوان «اوباش» دیوسازی میشوند، در حالی که از شرایط اجتماعی و اقتصادی آنها کاملاً غفلت میشود. او از صمیم قلب موافق بود که واقعاً نمیتوان آنها را به خاطر رفتارشان از نظر اخلاقی سرزنش کرد. اما، او گفت، این دربارهی «سفیدپوستهای نژادپرست» (White Supremacists) صدق نمیکند. او گفت: «من میتوانم درک کنم چرا یک بچه سیاهپوست که در محلهی فقیرنشین بزرگ شده ممکن است وقتی فرصت اقتصادی دیگری ندارد و از ترومای بیننسلی رنج میبرد، به جرم روی بیاورد. اما آن سفیدپوستهای نژادپرست هیچ بهانهای ندارند. نگاه کن به آن مردکها با شکمهای آویزان از روی کمربند، با تیشرتها و کلاههایشان. تصویرِ مجسمِ خودمحقبینی (Entitlement). آنها هیچ بهانهای ندارند که اینطوری باشند.»
ما فقط منتظر کسی هستیم که از او متنفر باشیم، مگر نه؟ بفرما، دشمن ما آماده است و او همان کسی است که میتوانیم خشمِ «بر حقِ» خودمان را سرش خالی کنیم. حس خوبی دارد، نه؟ دانستنِ اینکه در طرفِ خوب و درست هستید. حس خوبی دارد که افسارِ نفرت را رها کنید.
این احساس، سرنخی است که نشان میدهد یک نیازِ روانی یا عاطفیِ پنهان در کار است. در نهایت، این حس از زخمِ «خود-طرد شدگی» (Self-rejection) ناشی میشود.
چند سال پیش، شورشی بین گروههای موتورسوار در تگزاس رخ داد. باندهای رقیب در یک بار جمع شدند و در پارکینگ شروع به کتککاری کردند. پلیس آمد، آنها شروع کردند به زدنِ پلیس هم. شورشِ خشونتآمیز و وحشتناکی بود. من در مجله Salon دربارهاش خواندم، که عکسهایی از مردانِ درگیر در این حادثه منتشر کرده بود. البته که آنها نفرتانگیزترین و نامناسبترین عکسهایی را که میتوانستید تصور کنید انتخاب کرده بودند. زیرتیتر باید این میبود: «بفرما، کسی که میتوانید از او متنفر باشید. این هم آدمبده.» البته، هر بار که آنها مقالهای درباره دونالد ترامپ یا هرکس دیگری در اردوگاه مخالف میزنند، آنها هم عکسی نامناسب انتخاب میکنند. هر دو طرف این کار را میکنند. این بخشی از استراتژیِ جنگیِ «انسانزدایی» است. من، به آن عکسها نگاه میکنم و فکر میکنم: «روزی روزگاری، تکتکِ این مردان یک نوزادِ بامزه بودند. یک کوچولوی شیرین. چه بلایی سرت آمد، برادرِ من؟» و عمیق نگاه میکنم و گاهی میتوانم کودکی آسیبدیده و وحشتزده را ببینم که از بیرحمیِ این دنیا گیج و مبهوت شده است. این نگاه، نوعی همبستگی متفاوت از همبستگیِ جنگ ایجاد میکند. ما دیگر برای اینکه به هم بپیوندیم، به یک دشمن مشترک نیاز نداریم.
شفقت، نقطه مقابلِ «انسانزدایی» است که روایتهای جنگ به آن وابستهاند. انسانزدایی یک روایتِ سادهساز است، که نقطه مقابلِ کلنگری یا همبودی است. عادت ما این است، مثلاً وقتی به نژادپرستی میپردازیم، آن را گردنِ نگرشهای فردیِ آدمهای بد – یعنی نژادپرستان – میاندازیم. نژادپرستی را نژادپرستان پدید میآورند، درست است؟ یا میتوان این طور گفت که نژادپرستان خودشان «نشانهای» از نژادپرستی هستند، نه علتِ آن؟ و اینکه با انسانزدایی از آنها، ما داریم همان الگویِ روانیِ پایهی نژادپرستی را تقویت میکنیم؟ نژادپرستی یعنی انسانزدایی و با انسانزدایی از نژادپرستان حل نخواهد شد. اوه، شاید حس خوبی بدهد، شما در «تیم خوبها» قرار میگیرید. اما آیا این چیزی است که میخواهید به آن خدمت کنید؟ یا ترجیح میدهید به التیامِ نژادپرستی خدمت کنید؟
قربانی کردنِ «برنده شدن»
احساس میکنم که التیامِ زمین، که همهی ما تا این حد خواهان آن هستیم، نیازمند یک قربانی است. ما باید هویتِ «بودن در طرفِ اخلاقی، درست و برحق» را قربانی کنیم. تقریباً همه خود را در این جایگاه تصور میکنند. برای اینکه اوضاع تغییر کند، حجم عظیمی از «رها کردن» لازم است. اما فقط برای طرف مقابل، مگر نه؟ آیا حاضرید همانقدر که آرزو دارید آنان از بر حق بودنشان دست بردارند، شما هم از بر حق بودنتان دست بردارید؟ اگر نه، چه تفاوتی با آنها دارید؟
سومین ستونِ روایت صلح، پایان دادن به جنگ داخلی و ایجاد یک روایت صلح در درون خودمان است. این به معنای التیام زخمِ «خود-طرد شدگی» (Self-rejection) و در نتیجه حذف کردن موتور روانیِ جنگ است؛ یعنی تقسیم جهان به «ما» و «آنها»، خیر و شر، «منِ خوب» و «آنهای بد». بهترین و آسانترین راه برای تثبیت هویتتان به عنوان یک انسان خوب (و برآورده کردن نیاز به پذیرشِ خود)، در تضاد با «انسانهای بد» است. پس، آیا حاضرید از این دست بکشید؟ آیا حاضرید از این احساس که «تمام این مدت حق با من بوده» دست بکشید؟
چقدر به صلح اهمیت میدهید؟ دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. البته بهطور موقت میتوانید بگنجانید آنان را؛ میتوانید به صلح خدمت کنید و همزمان به دنبال کسب تاییدِ گروه خودی باشید. میتوانید به صلح خدمت کنید و همزمان به دنبال هویتتان به عنوان یک انسان خوب باشید. میتوانید به صلح خدمت کنید و همزمان در پیِ شنیده شدن، دیده شدن، به رسمیت شناخته شدن، رهبر بودن، یا باور به اخلاقی بودنِ خودتان باشید. میتوانید مدتی به هر دو خدمت کنید، اما در نهایت سخاوت کائنات چنان است که شما را به نقطهی انتخابی میرساند که باید تصمیم بگیرید واقعاً به چه چیزی خدمت میکنید و آنگاه باید قربانی بدهید. این میتواند قرصی تلخ برای بلعیدن باشد.
خواهش میکنم متوجه باشید که من اینجا موعظه اخلاقی نمیکنم که «نفرت و خشم را کنار بگذارید». من آن مرد سفیدپوستِ ممتازی نیستم که به کسانی که سرکوبشان کرده التماس میکند که از دستش عصبانی نباشند. نکته در اینجا این نیست که خشم یا نفرت اشتباه هستند. نکته این است که انرژیِ خشم، وقتی به سمت نشانهها (و نه علتها) منحرف شود، خنثی میشود. نکته این است که نفرت، بر اساس یک تشخیصِ غلط از علت است. اینها تنها به انتقام، شکست، یا جنگ بیپایان منجر میشوند.
وسوسهی رفتن به جنگ همه جا هست. شاید شما از بذرهای دستکاریشده ژنتیکی (GMO) و شرکت مونسانتو (که اکنون بایر شده) و دارد با شدت بذرهای GMO را در جهان پخش میکند، ناراحت شوید. نابودی کشاورزی دهقانی، فاسد کردنِ کلِ دولتها، نهادینه کردنِ نسلِ بعدیِ کشاورزی صنعتی، ثبت اختراعِ بذرها و گونههایی که توسط فرهنگهای بومی توسعه یافتهاند و غیره.
بسیار خب، ما باید این را متوقف کنیم. چطور میخواهیم این کار را بکنیم؟ خب، در ذهنیت جنگ، قدم اول شناسایی کسی به عنوان «آدمبد» است. آسان است: مدیران مونسانتو. چرا آنها این کار را میکنند؟ چطور میتوانند؟ اگر من جای آنها بودم، این کار را نمیکردم، مگر نه؟ من آن تصمیمها را نمیگرفتم. اگر من مدیر اجراییِ صنعت فراکینگ (Fracking) بودم، آبها را اینطور نابود و آلوده نمیکردم. همه اینها برای چه؟ برای طمعم؟ باورم نمیشود آن آدمها چطورند. بیایید کمی نفرت برانگیزیم. بیایید آن لعنتیها را پایین بکشیم. این استراتژی است.
تصور کنید مدیر اجرایی مونسانتو هستید و میشنوید که همه دارند درباره اینکه چقدر طمعکار و وحشتناک هستید حرف میزنند، و شما با خودتان فکر میکنید: «من وقتی همسایهام به تعطیلات میرود سگش را میبرم پیادهروی. من واقعاً خیلی کار میکنم. همکارانم به من احترام میگذارند. من دارم علم را پیش میبرم تا گرسنگان را سیر کنم.» یا شاید او مدیر اجرایی صنعت فراکینگ باشد و داستانش درباره ایجاد استقلال انرژی برای آمریکا باشد. در داستانِ آنها، خودشان «آدمخوبها» هستند و با دیوسازی از آنها، شما مسخره به نظر میرسید. در واقع، با شیوهای که آنها را میبینید و با آنها ارتباط برقرار میکنید، دارید خودتان را به عنوان «آدمبد» (در داستانشان) معرفی میکنید.
جایگزین چیست؟ پیشتر دو احتمال را توصیف کردم: یا توسط مجموعه نظامی-صنعتی شکست میخورید، یا بر آنها غلبه میکنید و تبدیل به مجموعهی جدید میشوید. جایگزین چیست؟
جایگزین از جایی کاملاً متفاوت میآید؛ همبودی. این همبودی با پرسیدنِ «چرا؟» شروع میشود. چرا او اینقدر طمعکار است؟ یا چرا او طرفدار فراکینگ است؟ یا چرا او خشن است؟ یا چرا آن آدمها – شما میدانید چه کسانی را میگویم – طرفدار این یا ضد آن هستند؟ چه داستانی به سیستم باوریِ آنها شکل میدهد و چه حالتی از بودن با آن داستان همنواست؟ تجربهی زندگی آنها چیست؟
هر آنچه را که قضاوت میکنیم، شروع میکنیم به بررسی کردن به عنوان نشانه مثلاً میپرسیم: طمع از کجا میآید؟ این سوال بینشها، درک و امکاناتِ جدیدی برای تغییر میگشاید. ممکن است کشف کنیم که طمع هم یکی دیگر از آن نشانههاست، درست مثل گلودرد استرپتوکوکی. این نشانهای از تجربهی «کمبود» (Scarcity) است. گرسنگیای است که هرگز با اشیایی که برای سیر کردنش پیشنهاد میشوند، برطرف نمیشود. اگر کسی از جامعه (Community)، از طبیعت و از معنا در زندگیاش قطع شده باشد، تشنهی آن چیزها خواهد بود. اما در عوض، چیزی که به او پیشنهاد میشود پول، پرستیژ، دارایی و قدرت است. اینها جایگزینهایی هستند که جامعه مدرن بهطور چشمگیری عرضه میکند.
داستان یک دعوت است
اگر بتوانید به کسی که دشمن میخوانید نگاه کنید و در او ببینید که در واقع، در سطحی عمیق، او هم همان چیزی را میخواهد که شما میخواهید و همهی انسانها میخواهند – یعنی مشارکت دادنِ موهبتهایشان در جهانی زیباتر، سخاوتمند بودن، تعلق داشتن، شناختن و شناخته شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن و خدمت به هدفی فراتر از خودشان – با دیدن اینهاست که میتوانید با آن بخش صحبت و آن را به یک دعوت و فراخوان تبدیل کنید.
یکی از شعارهای من این است: «داستانی که ما درباره یک شخص نگه میداریم، دعوتی است برای او تا پا به درون آن داستان بگذارد».
داستان خولیو دیاز (Julio Diaz) را در نظر بگیرید. این مرد در نیویورک، شاید اصالتاً پورتوریکویی بود، دقیق یادم نیست، اما هر روز با مترو به خانه میرفت و یک ایستگاه زودتر پیاده میشد تا از مغازه مورد علاقهاش بوریتو بخرد و پیاده به خانه برود. خب یک روز پیاده میشود و در راهِ رستوران، یک زورگیر چاقویی زیر گلویش میگیرد. «کیفت را بده!» باشه. او کیفش را میدهد و بعد میگوید: «هی پسر، بیرون سرده. کاپشنم را هم میخواهی؟» و زورگیر – چه بگوید؟ شوکه شده، میگوید: «آره، باشه.» خولیو کاپشنش را میدهد، بعد میگوید: «هی، من میخواستم برم بوریتو بگیرم. جای خیلی خوبیه. میخواهی با من بیایی؟» چه میتواند بگوید؟ با او میرود. و بعد پای پیشخوان دارند سفارش میدهند و خولیو میگوید: «میدونی، دوست داشتم مهمونت میکردم، ولی کیفم دست توئه. میشه کیفم رو بدی؟» او کیف را پس میدهد. بعد خولیو میگوید: «حالا چاقو را هم بده.» زورگیر چاقویش را میدهد.
این اتفاق ممکن نبود اگر خولیو آن نوجوان را به عنوان یک «آدمبد» دیده بود. اما او توانست، حتی با چاقویی روبروی صورتش، چیز دیگری ببیند. او آن نوجوانِ زورگیر را در داستانی، چه میدانم، مثلاً «یک جوانِ آشفته با قلبی مهربان» آنقدر محکم نگه داشت که زورگیر در برابرش بیدفاع بود. این قدرتِ داستانهایی است که ما دربارهی یکدیگر نگه میداریم. آنها میتوانند معجزه خلق کنند.
البته من این را به عنوان یک فرمول ارائه نمیکنم. اگر کسی چاقویی زیر گلویتان گرفت، نمیتوانید کلمات یا تاکتیکهای خولیو را تقلید کنید مگر اینکه واقعاً چیزی در مهاجمتان، در دشمنتان ببینید که بتوانید از دلِ داستانی متفاوت با آن صحبت کنید. این نمیتواند فقط یک ایدئولوژی معنوی باشد، شما باید واقعاً آن را ببینید.
ما که به نسخههای انسانزداییشده از دشمنان شرطی شدهایم، چه زورگیر باشند چه مدیران شرکتها، ممکن است در دیدنِ چیزی متفاوت مشکل داشته باشیم، اما با تمرین میتوانیم یاد بگیریم. تمرین در «جستوجو کردن» برای آن است. برای دیدنش باید دنبالش بگردید. برای دنبالش گشتن، باید مایل باشید منافعی را که از نگه داشتنِ دیگران به عنوان دشمن یا کمتر از خود، کماخلاقتر، کمارزشتر، زشتتر یا ناآگاهتر از خودتان میبرید، زمین بگذارید. کمتر روشنضمیرتر از شما. کمتر معنویتر از شما. کمتر اخلاقیتر از شما. باید مایل باشید آن قضاوتها را زمین بگذارید، چون تا زمانی که نگهشان دارید، دشمن را دعوت میکنید که همان قضاوتها باشد.
قضاوتها مثل یک ابر هستند، ابری تحریفکننده که انسانها را به تصویرِ آن قضاوت تقلیل میدهد و فرصت یا دعوتِ اندکی برای آنان باقی میگذارد تا چیزِ دیگری باشند. پس باید مایل باشید آنها را زمین بگذارید. چطور این کار را میکنید؟ آیا این یک جنگ علیه خودتان است؟ آیا تلاشی ارادی است؟ نه. زمین گذاشتنِ آنها از درکِ این موضوع میآید که آن قضاوتها از کجا میآیند. چرا ما چنین نیازی داریم که خودمان را به عنوان «آدمخوبها» تثبیت کنیم؟ همانطور که گفتم، این از زخمِ «خود-طردی» میآید. زخمِ خود-طردی نیز محصولِ تفکرِ جنگی است، که میگوید چیزی در تو اشتباه است و فضیلت از طریق نوعی فتحِ خویشتن (Self-conquest) به دست میآید. این در مدرسه تعبیه شده، در فرزندپروری تعبیه شده، در مذهب تعبیه شده. در فرهنگ ما همهجا حاضر است.
اگر والد هستید، هر بار که با تحقیر یا انزجار به فرزندتان نگاه میکنید و میگویید: «چرا این کار را کردی؟ چطور توانستی؟» در واقع دارید منتقل میکنید که «تو بدی.» این فقط در کلمات نیست، انرژی پشت آنهاست. «چرا این کار را کردی؟» بهندرت یک سوالِ صادقانه است. معمولاً یک محکومیتِ رمزگذاریشده است. اگر آن را به یک سوالِ صادقانه تبدیل کنید، آنوقت به جایی میرسید. چرا این کار را کردی؟ لطفاً کمکم کن بفهمم، چون من میدانم تو کیستی، ای موجود الهی. کمکم کن بفهمم، آقای مدیر مونسانتو. کمکم کن بفهمم، دونالد ترامپ. شاید مستقیماً از آن شخص نپرسید، اما جهتگیری این است. این راهی است برای جستجوی آنچه خولیو دیاز توانست ببیند، تا بتوانید آن را به صحنهی بروز و ظهور دعوت کنید.
کلمات صلح و داستانهای همبستگی
پس اینها برخی از بنیادها و ستونهای یک روایت صلح هستند. بلوکهای سازنده و اجزای ساختوسازِ آن، داستانهایی هستند که درک متقابل را پرورش میدهند. اینها میتوانند داستانهایی باشند که به مردم کمک میکنند بفهمند مهاجر بودن چه حسی دارد، نژادپرست بودن چه حسی دارد، مدیر اجرایی یک شرکت بودن چه حسی دارد، یا زندگی در محلههای فقیرنشین (گتو) چه حسی دارد. بسیاری از مواضع سیاسی ما غیرقابل دفاع میشدند اگر واقعاً میدانستیم جای کس دیگری بودن چگونه است.
این داستانها باید بهگونهای ارائه شوند که شنیده شوند. شنیدن آنها سختتر است اگر من آنها را با یک دستور کارِ پنهان برای شرمگین و تحقیر کردنِ شما ارائه دهم. هدف این نیست که با گفتن اینکه چقدر آسیب رساندهاند، بر سرِ وجدانشان بکوبیم. این هم یک فُرم دیگر از جنگ است. در عوض، من میتوانم داستان را ارائه دهم و به شما اعتماد کنم که خودتان ارتباطها را برقرار کنید. وقتی این اتفاق بیفتد، شرمِ اصیل ممکن است پدیدار شود، در مقابلِ شرمِ اجباری.
شرمِ اصیل، فروپاشیِ یک «تصویرِ ذهنی از خود» است. این تصویر حل میشود و پیوندهای شیمیایی، پیوندهای شیمیاییِ روانی که آن را یکپارچه نگه داشته بودند، از هم میپاشند؛ آنها گرما آزاد میکنند و صورتتان گل میاندازد. انرژیای که صرفِ دفاع و سرپا نگهداشتنِ آن تصویر از خود شده بود، آزاد میشود و شما احساس سبکی و شفافیتِ دیدِ جدیدی میکنید. برای اینکه بتوانید این فرآیند را بهطور کامل طی کنید، واقعاً کمک میکند که بدانید دوست داشته میشوید. این وضعیت بسیار آسیبپذیر است و هیچکس احتمالاً تا آخرِ راه نمیرود مگر اینکه احساس امنیت کند. در غیر این صورت، ممکن است به لاکِ دفاعی عقبنشینی کنند.
به همین دلیل است که این داستانها – یعنی بلوکهای سازندهی یک روایت صلح، بلوکهای سازندهی همبستگی که نیازی به دشمن ندارد – بسیار قدرتمندترند وقتی در فضایی ارائه و نگه داشته شوند که مردم برای شنیدنشان احساس امنیت کنند. آنها باید حس کنند که شما سعی ندارید به آنها حمله کنید، و اینکه شما به آنها اعتماد دارید؛ شما به خوبیِ بنیادینِ آنها اعتماد دارید. شما اعتماد میکنید. شما این موضع را میگیرید که: «میدانم عبور از این تحقیر و شرمندگی برایت سخت است. من اینجا کنار تو هستم، برادر من، خواهر من. من هوایت را دارم. ما در این ماجرا با هم هستیم.»
این یعنی یک روایت صلح؛ ما در این ماجرا با هم هستیم.
جزء دیگرِ ساختنِ روایت صلح، کلمات ما و نحوهی استفاده از آنهاست. بخش زیادی از زبان انگلیسی (و سایر زبانها) به ظرافت یا گاهی نهچندان ظریف، «انسانزدایی» و «تفکر جنگی» را پیشنهاد و تسهیل میکند. برای مثال کلمه «غیرقابلبخشش» (یا توجیهناپذیر) را در نظر بگیرید. معنای واقعی غیرقابلبخشش چیست؟ چیزی شبیه به این: برخی اعمالِ بد، بهانه یا توجیهی دارند (کلمه توجیهپذیر هم از همین جنس است). و برخی اعمال هیچ بهانهای ندارند. و اگر بهانهای ندارند، تو فقط به این دلیل آن کار را کردی که «آدم بدی» هستی. کلماتی مثل این، ایدئولوژی جنگ را به زبان ما تزریق میکنند. این حتی زمانی که شما دارید این صفاتِ حریص، غیرقابلتوجیه، شرور یا غیراخلاقی را به سمتِ جنگطلبان پرتاب میکنید هم صادق است. با انجام این کار، شما هم تبدیل به یکی از آنها میشوید.
نکته اینجا این نیست که خودمان را به عنوان «پلیسِ زبان» منصوب کنیم. تغییر کلماتِ مورد استفاده کافی نیست. همانطور که هر کس «ارتباط بدون خشونت» (NVC) خوانده باشد میداند، فرمول NVC میتواند بسیار خشونتآمیز استفاده شود. همهچیز به نیتِ پشتِ آن بستگی دارد. من مأمورِ «پلیسِ نزاکتِ سیاسی» نیستم که گشتزنیاش را به هر کلمهای که ممکن است کسی را تحقیر کند گسترش دهم. دلیلی که توجهها را به این کلمات جلب میکنم، روشن کردنِ ادراکات و پیشفرضهایی است که در آنها تعبیه شده است. استفادهی ما از این کلمات میتواند هشداری باشد نسبت به اینکه چطور ما تفکرِ جنگی را درون خودمان حمل میکنیم.
سپس، به جای اینکه به جنگِ «تفکرِ جنگیِ خودمان» برویم، میتوانیم به زیرِ آن نشانه (Symptom) نگاه کنیم و به زخمها بپردازیم. اینها زخمهای خود-طردی، ازخودبیگانگی و قطع ارتباط از جامعه و طبیعت و مشارکتِ صمیمی در جهانِ مادی هستند. اینها از طریق ترومایِ انواعِ گوناگون اتفاق افتادهاند؛ برخی آشکار، و برخی در جامعه مدرن «نرمالسازی» شده و در نتیجه نامرئی هستند. وقتی شروع به التیامِ آنها میکنیم و دیگر از لنزِ «خوبها علیه بدها»، «ما علیه آنها» و «حق و باطل» نگاه نمیکنیم، آنگاه دیگر استفاده از آن کلماتِ جنگی حس خوبی نمیدهد. آنها مثل دروغ به نظر میرسند. آنها با کسی که من هستم و کسی که میخواهم باشم، ناسازگارند.
بنابراین، اینها برخی از بلوکهای سازندهای هستند که باید روی بنیاد و ستونهای روایت صلح قرار گیرند. آنها صلح را در کلمات ما و در داستانهایی تجسم میبخشند که درک متقابل را پرورش میدهند؛ داستانهایی که مردم را وادار میکنند بپرسند یا تعجب کنند یا در نظر بگیرند: «جای تو بودن چه شکلی است؟» شرایطی که چیزهایی را که اینقدر به جهان آسیب میزنند ایجاد میکنند، چیست؟ چیزهایی که دیدنشان اینقدر دردناک است؟ تفکر جنگی در واقع آن شرایط را حفظ میکند. تفکر جنگی وضع موجود را حفظ میکند، آن هم با منحرف کردنِ اندوه، درد و خشمی که بیعدالتی برمیانگیزد به سمتِ یک نایب به نام «دشمن». اینجا چیزی هست که درد دارد؛ خشونت پلیس، زندانی کردن، بومکُشی (Ecocide)، خشکاندنِ تالابها، هر چه که هست، اینجا چیزی هست که درد دارد. تفکر جنگی آن انرژی را که میتوانست صرفِ التیام شود میگیرد و آن را به سمتِ یک «سپر بلا» (قربانی) منحرف میکند، تا ما تا ابد با نشانهها بجنگیم، در حالی که علت را نادیده میگیریم و حتی تشدیدش میکنیم. بیایید این طعمه را نگیریم. بیایید دربارهی التیامِ جهان جدی باشیم.
جهانی زیباتر
فراتر از بنیاد، ستونها و بلوکهای سازندهی روایت صلح، میتوانیم از ساختار و معماریِ آن نیز صحبت کنیم. من آن را «داستانِ جهان» مینامم؛ «دنیای زیباتری که قلبهایمان ممکن میدانند»، که ما مردم را به ورود به آن دعوت میکنیم. این جهانی است که در آن همه جایی دارند، همه ارزشمندند، همه خوشآمد گفته میشوند، و همه به عنوان دارندهی موهبتی شناخته میشوند که برای غنیتر کردنِ آن جهان ضروری است. و هیچکس بیرون نمیماند.
همانند داستان خولیو دیاز، برای اینکه بتوانید متقاعدکننده از آن جهان حرف بزنید، باید آن را دیده باشید. داستانی که ما دربارهی جهان نگه میداریم، دعوتی است برای جهان تا وارد آن داستان شود. ما باید آن را دیده باشیم.
احتمالاً همه در این اتاق آن را دیدهاند. شما بارقهای از آنچه جهان میتواند باشد را داشتهاید؛ اینکه جهان میتواند صلحآمیز باشد. دیدهاید که این وضعیتِ فعلی واقعاً برای نخبگانِ قدرت هم کار نمیکند، برای عاملان، فرماندهان نظامی، سیاستمداران و مدیران هم کار نمیکند. ممکن است ببینید که بخشی از وجود آنها مایل است انتخابی شجاعانه کند تا چیزی را رها کند که برایشان عزیز بوده، چیزی که دارند کمکم میفهمند آنقدرها هم عزیز نبوده است.
اینجا همه ما هستیم، در حالی که بارقهای یا بارقههای بسیاری در زندگیمان از جهانی که میدانیم ممکن است، دریافت کردهایم. اگر شما هم مثل من باشید، ما نمیدانیم «چگونه» به آنجا برسیم. ذهن میگوید این ممکن نیست، چون «نقشه چیست؟».
ذهن غرق در چیزی است که من آن را «تفکر جنگی» نامیدهام، اما عمیقتر از تفکر جنگی است: علیتِ مبتنی بر زور (Force-based causality). چطور میخواهی مجبورش کنی اتفاق بیفتد؟ چطور میخواهی نیرویی بر یک توده وارد کنی؟ این فیزیک نیوتنی است، بخش دیگری از همان «داستانِ قدیمیِ جدایی».
خب، ما نمیدانیم چطور اتفاق میافتد. ما زور و اطلاعات کافی برای اینکه «مجبورش کنیم» اتفاق بیفتد نداریم. اگر این کاملاً وابسته به زورِ خودِ ما نیست، پس ما مجبوریم به چیز دیگری اعتماد کنیم. ما مجبوریم اعتماد کنیم که هوشمندیای در جهان بزرگتر از خودمان وجود دارد، که یک گرایش یا ارادهی ارگانیک به سمتِ سازماندهی، زیبایی و پیچیدگی وجود دارد که بهطرز غیرقابلتصوری اسرارآمیز است. بنابراین، ما لازم نیست بدانیم چطور قرار است اتفاق بیفتد، و لازم نیست با جهان بجنگیم تا آن را محقق کنیم.
در عوض، ما با «گوش دادن» شروع میکنیم. سهمِ من چیست؟ من چگونه باید به کار گرفته شوم؟ کجا باید باشم و کارِ من چیست؟ چه چیزی مرا به مراقبت فرامیخواند؟
از آن جایگاه، شاید بتوانم آن «داستانِ جهان» را به زبان بیاوریم، آن دعوت را بیان کنیم یا شاید فقط آن را درون خود حمل کنیم و از دانشِ عمیق و درونیمان نسبت به آن عمل کنیم. در این گردهماییها، ما به هم یادآوری میکنیم که دانشِ اینکه «دنیایی زیباتر ممکن است»، دانشی واقعی است – چون اگر شما هم آن را ندیده بودید، اینجا نبودید. خودِ واقعیتِ این گردهمایی، خوشبینیِ مرا برمیانگیزد. به من یادآوری میکند که من دیوانه نیستم. وگرنه شما اینجا نبودید یا نمیماندید که به تمام این حرفها گوش دهید. حتی اگر با باری از شکاکیت و ناامیدی آمده باشید، شما اینجایید. شما هنوز امید دارید. زندگی هرگز نمیمیرد. موجودات زنده میمیرند، اما خودِ زندگی همیشه برای زندگیِ بیشتر تقلا میکند.
ممنونم که آن ذره، آن بارقه از دنیای زیباتر را با خود حمل میکنید، تا بتوانیم یک روایت صلح را پیرامونِ آن ببافیم. بله. بسیار سپاسگزارم.
چارلز آیزنستاین، اوت ۲۰۱۹
منبع:
Eisenstein, C. (2019, August). Building a peace narrative. For Peace. https://www.forpeace.org/buidling-a-peace-narrative
[۱] در این متن هر کجا که میخواهیم از دشمن انسانزدایی کنیم و به شکلی شیانگارانه از ضمیر «آنها» استفاده کردیم و اگر چنین معنایی مد نظر نیست از ضمیر «آنان» بهره بردیم که برای انسانها به کار میرود. مترجم
[۲] رویکرد آیزنستاین در نقد دوقطبیهای سیاسی، طنینی عمیقاً پساساختارگرایانه دارد و یادآور آرای ژاک دریدا و میشل فوکو است. او با توصیف دو طرف درگیری به عنوان «دو کارت تکیهداده به هم»، عملاً دست به یک «شالودهشکنی» (Deconstruction) دریدایی میزند؛ به این معنا که هویتِ «تیم خوب» امری ذاتی نیست، بلکه تنها در تقابل با یک «دیگریِ» شرور معنا مییابد و این دو برای بقا به هم وابستهاند.
علاوه بر این، تمرکز نویسنده بر «سوالات پرسیدهنشده» و سکوتِ گفتمانِ حاکم درباره ریشههای ساختاری بحرانها (مانند نقش سیاستهای آمریکا در مهاجرت)، بازتابدهندهی مفهوم «رژیم حقیقت» در اندیشهی فوکو است. فوکو معتقد بود قدرت با تعیین مرزهای «گفتمان مجاز»، حقایقِ نامطلوب را طرد و نامرئی میکند. آیزنستاین با بهرهگیری از این ابزارها نشان میدهد که «دشمن» نه یک واقعیت عینی، بلکه یک «برساختهی گفتمانی» برای تثبیت هویتِ جمعی است؛ با این تفاوت که او از این واسازی نه برای نسبیگرایی، بلکه برای عبور از پارادایم جنگ و رسیدن به روایتی از «همبودی» بهره میبرد. مترجم
[۳] Holistic Thinking

