انجمن علمی مطالعات صلح ایران
برترویژهیادداشت صلح

نیایشِ سردشت برای صلح روایتی از ملاقاتِ دو زخم در ایستگاه چهاردهم

اخبار انجمن را همرسانی کنید.

بازدیدها: 36

نیایشِ سردشت برای صلح

روایتی از ملاقاتِ دو زخم در ایستگاه چهاردهم

شنبه ۱۵ آذرماه ۱۴۰۴

عثمان عباسی – پژوهشگر رسانه و ارتباطات

صبح آن روزِ پاییزی آذرماه، هنگامی که نام پرمعنای « بیمارستان اعصاب و روان نیایش» بر پیشانی برنامه ایستگاه چهاردهم نیکوگشت آکادمی خیر ایران نقش بست، در جغرافیای جان من ـ زاده سردشت، آن شهری که نخستین زخم کاری سلاح‌های شیمیایی را بر تن و جان خویش آزمود ـ تلنگری عجیب افتاد. سال‌ها بود که اشتیاقی در دلم زبانه می‌کشید تا بی‌واسطه و نفس‌به‌نفس، کنار جانبازان اعصاب و روان بنشینم؛ می‌خواستم در عمق چشمانشان خیره شوم و ناگفته‌هایشان را نه با گوش سر، که با گوش جان بشنوم.

دغدغه‌ای که ریشه‌هایش در خاک کودکی‌ام دوانده بود: دیدار با مردانی که جنگ، هنوز در دهلیزهای تو‌در‌توی وجودشان تمام نشده است.

قدم که به آستانه بیمارستان نیایش گذاشتم، گویی روحِ زخم‌خورده سردشت از پسِ شانه‌هایم برخاست و آرام بر دوشم نشست.

 بوی خردلِ آن سال‌های دور، تصویرِ غبارآلود آوارگی‌ها و سمفونیِ دردناکِ خس‌خسِ سینه‌ها، در راهروهای خاموشِ نیایش جان گرفتند. اینجا، منزلگاه بیش از ۱۲۰ جانباز است که موی سپید کرده‌اند و میانگین عمرشان از نیم‌قرن گذشته است؛ مردانی که اگرچه تقویم‌ها پایان جنگ را گواهی می‌دهند، امّا جنگ در سلول‌هایشان همچنان بی‌رحمانه ادامه دارد.

در همان دقایقِ نخستین، درجه‌داری از ارتش، با وقاری آمیخته به سکوت کنارم نشست. با طمأنینه‌ای خاص گفت: «شکر خدا که حال من بد نیست… امّا دلم خون است برای رفقایی که نان سفره‌شان کوچک است و حقوق‌شان ناچیز.» آنگاه مکثی کرد و بی‌پروا، اشکی از سرِ غیرت بر گونه‌اش دوید؛ اشکی از جنسِ وفاداریِ سرباز به هم‌سنگر.

بغضش شکست: «گاهی از دیدن حال‌شان گریه‌ام می‌گیرد… این‌ها روزگاری ستون‌های استوار این وطن بودند.»

چند گام آن‌سوتر، مردی با چهره‌ای که گویی تندیسی از اندوه بود، کز کرده بود. با صدایی که لرزشِ اضطراب در آن موج می‌زد، گفت: «یک تصادف شوم… جانی که از دست رفت… و من که توان پرداخت دیه را ندارم. اگر پایم را از این پناهگاه بیرون بگذارم، مقصد بعدی‌ام میله‌های زندان است.»

در دلِ آشوب‌زده‌اش، «جنگ دیروز» و «حادثه امروز» دست در دست هم داده بودند تا زندگی را در تنگنایی نفس‌گیر حبس کنند.

در باشگاهِ کوچک بیمارستان، پیرمردی تکیده و استخوانی، بر روی دستگاهی ورزشی تقلایی غریب داشت. وقتی کنارش ایستادم، با حسرتی پنهان گفت: «روزی کاراته‌کار بودم… تنم چون فولاد بود… حالا گرچه رمقی نمانده، امّا میدان ورزش را خالی نمی‌کنم.» نگاه و صدایش فریاد می‌زد: گاهی معنایِ باشکوهِ مقاومت، تنها همان یک حرکتِ آهسته بر روی دستگاهی فرسوده است.

در سالن کاردرمانی، صحنه‌ای بود که دل را می‌لرزاند؛ چند مو‌سپیدِ جنگ‌دیده، روبه‌روی کاغذهای سفید نشسته بودند. همچون کودکانِ معصومِ دبستانی، با دستانی لرزان خطوطی را ترسیم می‌کردند؛ امّا گویی هر خط، راهی بود برای بیرون ریختنِ زخمی کهنه از پستوی دل. مربی جوان و پرشورشان، با لحنی آکنده از گلایه و حسرت گفت: «فضا تنگ است… امکانات ناچیز… و مربیان کم‌تعداد. آن روزها که زیر سایه مستقیم بنیاد بودیم، حال و روزمان بهتر بود…»

درد او، تنها دردِ خشت و گل و امکانات نبود؛ دردِ فراموشی و کم‌رنگ شدنِ قدرشناسی بود.

امّا در میان این‌همه رنجِ متراکم، بارقه‌های نور هنوز سوسو می‌زد. مردی با لبخندی که آرامشِ طوفان‌زده‌ای داشت، گفت: «اگر باز هم شیپور جنگ نواخته شود… باز هم پوتین می‌پوشم و می‌روم. من برای مردمم جنگیدم، نه برای نان یا چیز دیگری…»

چنین کلامی، وقتی از حنجره مردی لرزان و دستانی پینه‌بسته برمی‌خیزد، دیگر شعار نیست، هیجان نیست؛ عصاره خالصِ ایمان است.

و درست در همان لحظه مقدس بود که دریافتم:

صلح، یعنی فهمیدنِ قدر و قیمتِ همین مردان.

یعنی تیمارِ دلِ کسانی که روزگاری یلانِ بی‌بدیلِ این سرزمین بودند.

یعنی تنها نگذاشتن‌شان، عادت نکردن به ندیدن‌شان، و اجازه ندادن به اینکه حسرتی کوچک بر دل‌های بزرگ‌شان بماسد.

صلح یعنی بیزاری از جنگ؛ نفرت از هر خشونتی که در هر گوشه‌ی این جهان پهناور، انسانیت را نشانه می‌رود.

صلح یعنی آیینِ آشتی، رسمِ مهربانی، هم‌قدمی و نوع‌دوستی.

همین نگاهِ ژرف است که امروز سردشت را، با تمام دردهایی که در سینه‌ی خاکش مدفون کرده، به شهری بدل ساخته که برای نشاندنِ نشانِ «صلح، آشتی و مهربانی» بر سینه خود می‌کوشد؛ شهری که عزم آن دارد تا ثابت کند حتی از میانِ خاکسترِ سوزانِ جنگ نیز می‌توان باغستانی از صلح رویاند.

وقتی در پایانِ این دیدار، از قابِ پنجره به بیرون نگریستم، گویی آسمان آرام و بی‌صدا می‌بارید.

نمی‌دانم بارانِ رحمت بود یا اشکِ آسمان؛

امّا با تمام وجود حس کردم که این‌بار، آسمان برای غربتِ مردانی می‌گرید که سال‌هاست بغض‌هایشان را فرو می‌خورند و دم بر نمی‌آورند.

و زیر لب زمزمه کردم:کاش این قصه، نانوشته نماند؛کاش ما مردمان، حافظه‌ی تاریخی‌مان را در هیاهوی روزگار گم نکنیم؛

و کاش هرگز هیچ‌کس، نه در کنجِ خلوتِ نیایش و نه در هیچ کجای این سرزمینِ پهناور، تنها و بی‌پناه نماند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *