خاطره شصت‌وهشتم از کتاب «خاطرات خوب»/نگارگران مهر

اخبار انجمن را همرسانی کنید.

بازدیدها: 5

خرسندم که از بنده کمترین خواسته‌اند تا در راستای پیوند و نوع‌دوستی این دو روحِ در یک تن بنویسم. در لابه‌لای ذهنِ پراکنده­ام دنبال واژه‌هایی گشتم، تا بتوانم همانندی این دو را که امروز سیاست­های ناپسند جغرافیایی، آنها را از هم دور داشته‌اند؛ بیان دارم. باورمندم این متن سخت­ترین متن نوشتاری زندگی من ­است. مانده­ام از چه بنویسم؟ چگونه بنویسم؟ از کدام یک بنویسم؟ از کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر کهن هرات که برادر یزد اند؟ یا از منار همیشه استوار جام که نقش نقش آن با گنبد مسجد شاه اصفهان همانند است. شاید خوب باشد از نقش بُتان گندهارا و نقش‌برجسته ساسانی شیراز بنویسم و یا شاید از خانه­های پرنقش‌ونگار کاشان و واخان بدخشان. احساس می‌کنم از هرچه بنویسم نتوانم ادای دین کنم و شکوه، عزت و پایداری این دو را در متنی بگنجانم.

اما: وقتی لالایی مادران بامیانی را بانوان کُردی درک می‌کنند! وقتی داستان رابعه، آن عارف و معشوقه بلخ را مهربانان تهران ما حس می‌کنند! وقتی نام کابلستان زیب جلد کتاب پژوهشگر معاصر ایران امروز می‌شود! وقتی در همایش­های پژوهشی رد پای استوپه­های شهر لوگر و تمدن بودایی افغانستان مطرح می­شود! وقتی در انجمن­های ادبی و شعری بلخ، هرات، کابل و غزنه، اشعار شاملو، فروغ، نیما، سایه، سپهری و سرانجام نظری دکلمه می­شود! وقتی دانشگاه فردوسی از عفیف باختری، آن نماد روشنگری افغانستان، معاصر تجلیل می­کند! وقتی هنرمند نگارگر تهران، در آثار خویش مدح بهزاد و مکتب هرات را به جلوه در می­آورد! وقتی دانشگاه‌های مطرح ایران به دنبال ایجاد فرصت­های مطالعاتی و تدوین گروه­های پژوهشی در تمامی دانشگاه‌های افغانستان هستند! وقتی استاد سخن معاصر ادبیات، آن کدکنی بزرگمهر، شاعر جوان ما را به حضور می‌پذیرد! وقتی در برنامه­های نقد ادبی و شعری، جناب استاد کاظمی در صدر قرار دارند. وقتی کتاب‌های صادق هدایت، شریعتی و رُمان‌های جلال آل‌احمد در نشست­های خصوصی جوانان ما خوانده می­شود! وقتی کتاب­های حبیبی، کاتب هزاره، خلیلی، فکرت، مایل هروی و… در بخش مرجع کتابخانه­های مطرح ایران نگهداری می­شود! وقتی رُمان بادبادک‌باز خالد حسینی در میدان انقلاب تهران به‌وفور دیده می­شود! و هزاران هزار وقتی دیگر، نشان می‌دهد که نمی‌توان پیوند و همانندی این دو را در قالب یک طرح درآورد. این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. این شباهت­ها نشان از دوستی دیرینه است که در عمق وجود همه مردمان دو کشور دیده می‌شود. مردمانی که روزگاری بر تارک هنر جهان ایستاده بودند و از عرفانی حرف می‌زدند که درک آن برای تمدن‌های دیگر ناممکن بود. مردمانی که زبان رسمی و بین­الشهری شان با ردیف و قافیه ختم می­شد. مردمانی که در ساخت‌وساز بینش انسانی چنان قوی عمل نموده بودند که امروزه فرموده­های آنان سرلوح محافل بشردوستانه غرب است. مردمانی که با هنر اُنس دارند، با شعر زندگی می­کنند، با عرفان راه می­روند، با فلسفه عشق می‌ورزند و سرانجام با تصوف عبادت می‌کنند.

اما دوست دارم در پایان یکی از خاطراتم که نمی‌توانم فراموشش کنم را به‌صورت مختصر بنویسم. مهر سال ۱۳۸۹ خورشیدی وارد دانشگاه تربیت‌مدرس تهران شدم برای ادامه تحصیل در مقطع فوق‌لیسانس. بعد از مدتی دنبال آموزشگاه نگارگری می‌گشتم تا در کنار مباحث تئوری، بتوانم در بخش عملی هم چیزی فراگیرم. دوستان در خیابان کارگر شمالی شهر تهران آدرس یک استاد را برایم دادند. مزاحم استاد شدم، محض ورود به آموزشگاه، متوجه شدم آنکه مرا در حضور پذیرفت، کسی نیست جز استاد محمدباقر آقامیری (بزرگ) که در آن زمان رئیس انجمن نگارگران ایران نیز بودند. بی‌نهایت مرا مورد تحسین و تشویق قرار دادند و از همان روز اول افتخار بخشیدند مرا به شاگردی قبول کردند. آنچه که برایم همیشه به‌یادگارمانده است، زحمت و باور استاد نسبت به من است. در مدت ۲ سال که افتخاری شاگردی استاد را داشتم، هیچ هزینه را از من درخواست نکردند، در محافل خصوصی هنری‌شان که استادان برجسته نگارگری ایران حضور داشتند، مرا نیز اجازه ورود می‌دادند، مجموعه‌های هنری‌شان که بی‌نهایت ارزشمند بود را برایم هدیه می‌دادند، در همایش‌های پژوهشی معرف بنده بودند و سرانجام مرا با فامیل خویش آشنا ساختن و گفت و شنودهایی داشتیم. بدون شک مهربانی و باورمندی استاد نسبت به من فراموشم نخواهد شد و برای فرزندانم نیز نقل می‌کنم تا همواره نسل بعدی من مدیون این استاد هنر و انسانیت باشند. آری من به فرزندانم از تمامی خوبی‌ها و مهرورزی‌های عزیزان ایران‌زمین خواهم گفت. از استادان هنر و تاریخ ایران امروز به‌خوبی یاد خواهم کرد. از مهربانی­های فرهیختگانش، از صدای دلنشین شجریانش، از کلک عجیب­انگیز امیرخانی­اش، از رنگ­مایه‌های پالِت فرشچیان و آقامیری­اش. از طرح سوزن‌دوزی بلوچستانش. از خوش‌رویی مردمان شمالستانش، از شور تهرانیانش، از خلوص مشهدیانش، از لهجه شیرین اصفهانیانش، از غرور کردستانیانش، از تلاش تبریزیانش و سرانجام از تمدن والایی انسانی­اش خواهم گفت، آری خواهم گفت.

با مهر و فروتنی

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *